احساس می کنم ..... باز نگاهت رو احساس می کنم احساس می کنم هستی هر چند که من هنوز خطاکار کودکی نادانم که دانسته با آتش بازی می کنم و می سوزم و باز هم خود را به آتش نزدیک می کنم و اعتماد می کنم بر غلط تفکر وزینم ! و هر بار که دستم را به درون آتش می برم می گویم نه نه این آتش بر من سرد می شود و چقدر ساده لوحانه خود را تا مقام شاخص ابدی ابراهیمت بالا می برم ! می بینی ؟ چگونه هنوز هم تکبر می ورزم و هنوز هم فکر می کنم تو مرا هرگز مجرم نمی دانی!!؟ و زمانی که در کلامت به آخرین پیام آورت می گوئی که تو را یتیم یافتیم و پرورش دادیم و فقیر یافتیم و غنی ساختیم و لبخند بر لبانم می نشیند که چنین است !! چه ساده لوحانه خود را تا مقام محمد پیام رسان بالا می برم مردی که خود پرورش دادی و پاک ساختی برای خودت و از خطا نگاه داشتی او را چنان که سنت توست و خودم و شیطان وجودم چگونه بر من جلوه گر می شود و هنوز مهرت را بر آتش غضبت فزونی می بینم ! و چه راحت از کلماتت که مرا از خشمت می ترساند می گذرم و به مهرت پناه می برم و امید دارم به بخششت هرچند که من هنوز بر خطایم اصرار می کنم ..... همچون پسر نوح که فکر می کرد تو او را هرگز به خشم در دریای انتقام غرق نمی کنی؛ اما قول تو چنین است که خشمت نیز چون مهرت بسیار است و پر می کنی سوزان آتش خشتمت را بر انس و جن که کافر شدند به تو و رسولانت گاه تقدیر چنین است ؛ ناگزیر برخی افراد سخت تر زندگی می کنند ناگزیر برخی غمگین تر و بیمار تر و فقیرترند ناگزیر برخی با غرور دیگری را له می کنند ناگزیر سنگ های بیشتری مقابل پای لنگ انسان پیر می نشیند و او را سخت تر بر زمین آسفالت سرد و یخ می زند و ناگزیر تقدیر تو را بازیچه ای می گرداند ؛ عروسکی که نخهایش را به دست می گیرد و عروسک گردان با بی رحمی تو را به سوی دره های سقوط هدایت می کند و زمانی که با فریاد عروسک می افتد می خندد و عروسکی دیگر ! و بازی دیگری تا دره سقوط عهد بستم که دروغ نگویم عهد بستم که زکات بدهم در راه رضای خدا عهد بستم که مهربان باشم به رنگی از گذشته های دورم عهد بستم که خطا نکنم و چه دانسته به خود دروغ گفتم که می توانم خطا نکنم که من ضعیف و بسیار نادانم به توانائی های خودم و به ظرف وجودم و نادان تر از کسی که خود را نمی شناسد آخر کسی هست ؟؟؟ خدا مددی کن خدا لطفی کن و مرا بیش از این در این دنیا میازار ... |