در جستجوی عشق

دو سیم کارت در یک گوشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 16 مهر ماه سال 1387
احساس می کنم

احساس می کنم .....  باز نگاهت رو احساس می کنم  

 

احساس می کنم هستی هر چند که من هنوز خطاکار کودکی نادانم که دانسته با آتش بازی می کنم و می سوزم و باز هم خود را به آتش نزدیک می کنم و اعتماد می کنم بر غلط تفکر وزینم ! 

 

و هر بار که دستم را به درون آتش می برم می گویم  نه نه این آتش بر من سرد می شود و چقدر ساده لوحانه خود را تا مقام شاخص ابدی ابراهیمت بالا می برم ! 

 

می بینی ؟ چگونه هنوز هم تکبر می ورزم و هنوز هم فکر می کنم تو مرا هرگز مجرم نمی دانی!!؟  

و زمانی که در کلامت به آخرین پیام آورت می گوئی که تو را یتیم یافتیم و پرورش دادیم و فقیر یافتیم و غنی ساختیم و لبخند بر لبانم می نشیند که چنین است !!  

 

چه ساده لوحانه خود را تا مقام محمد پیام رسان بالا می برم  

 

مردی که خود پرورش دادی و پاک ساختی برای خودت و از خطا نگاه داشتی او را چنان که سنت توست  

 

و خودم و شیطان وجودم چگونه بر من جلوه گر می شود و هنوز مهرت را بر آتش غضبت فزونی می بینم ! 

 

و چه راحت از کلماتت که مرا از خشمت می ترساند می گذرم و به مهرت پناه می برم و امید دارم به بخششت هرچند که من هنوز بر خطایم اصرار می کنم ..... 

 

 همچون پسر نوح که فکر می کرد تو او را هرگز به خشم در دریای انتقام غرق نمی کنی؛ اما قول تو چنین است که خشمت نیز چون مهرت بسیار است و پر می کنی سوزان آتش خشتمت را بر انس و جن که کافر شدند به تو و رسولانت

 گاه تقدیر چنین است ؛ 

 

ناگزیر برخی افراد سخت تر زندگی می کنند

 

ناگزیر برخی غمگین تر و بیمار تر و فقیرترند  

 

ناگزیر برخی با غرور دیگری را له می کنند  

 

ناگزیر سنگ های بیشتری مقابل پای لنگ انسان پیر می نشیند و او را سخت تر 

بر زمین آسفالت سرد و یخ می زند  

 

و ناگزیر تقدیر تو را بازیچه ای می گرداند ؛  

 

عروسکی که نخهایش را به دست می گیرد و عروسک گردان با بی رحمی تو را به سوی دره های سقوط هدایت می کند و زمانی که با فریاد عروسک می افتد می خندد   

 

و عروسکی دیگر ! و بازی دیگری تا دره سقوط

 

 عهد بستم که دروغ نگویم

عهد بستم که زکات بدهم در راه رضای خدا  

عهد بستم که مهربان باشم به رنگی از گذشته های دورم  

عهد بستم که خطا نکنم  

 

و چه دانسته به خود دروغ گفتم که می توانم خطا نکنم که من ضعیف و بسیار نادانم به توانائی های خودم و به ظرف وجودم  

 

و نادان تر از کسی که خود را نمی شناسد آخر کسی هست ؟؟؟ 

 

 

خدا مددی کن خدا لطفی کن و مرا بیش از این در این دنیا میازار ...


سه شنبه 16 مهر ماه سال 1387
شک

شک می کنم به خودم  

 

شک می کنم به باورهایم  

 

شک می کنم به بودنم  

 

و من راز را نفهمیدم 

 


یکشنبه 7 مهر ماه سال 1387
دل گشا

دل گشا ء ! 

 

یادم بماند روزی که شاید پشیمان شوم


چهارشنبه 3 مهر ماه سال 1387
احیاء

شبهای قدر براتون پر برکت

آرزوهاتون برآورده به خیر 

 

و خداوند رو به نام های بسیاری که دارد صدا بزنید  

 

یکی از نامهاش رو که خیلی من دوست دارم

 

مهون یعنی آسان کننده  

 

براتون آرزو می کنم : 

1- نیک بختی 

2- شادی 

3- خوشبختی 

4- آرامش 

5- هرچی که فکر می کنید بیشتر لازم دارید

 


چهارشنبه 27 شهریور ماه سال 1387

رفتم دنبال جواز  

گفت تا دی ماه دیگه جواز صادر نمی شه  

 

یه کار می خوام شروع کنم 

 

خدا به خیر کنه 


سه شنبه 26 شهریور ماه سال 1387
روزگشت

دیشب خونه خواهرم هیئت اومده بودن برای افطار 

 

شب میلاد اصولا خانواده همسرش مراسم دارن 

 

چهارتا طبقه پر شده بود 

 

جاتون خالی افطاری خیلی چسبید  

 

 

 

باید دنبال کار بگردم نمی دونم چرا اصلا حوصله گشتن دنبال کار رو ندارم 

 

انرژیم تموم شده و خیلی خیلی خسته ام  

 

اما خداوند نزدیک منه و من این رو احساس می کنم


شنبه 23 شهریور ماه سال 1387
روزگشت

پنج شنبه شب خواهر بزرگه دعوتمون کرد افطار  

برای دختر گلش تولد گرفته بودِ حالا برای خودش خانومی شده   

افطاری رو توی پارک چیتگر بودیمخیلی خوب بود هوا عالی بود وقتی نماز می خوندم احساس کردم شاید خدا امروز کمی به من سرلطفی داشته باشه احساسم پر بود از واژه ها  

خدا رو اطرافم احساس می کردم و همین باعث شد که بتونم کمی بخندم  

 

س. خواهر زادم کلی خوشحال شد  گفت عاقبت خاله برای تولدم خندید

 

افطارمون شامل :‌ نان و پنیر و سبزی ِ حلیم ِ کباب و جوجه کباب ِ سه نوع ترشی مختلف خیلی خوشمزه  و ...   بعدش هم کیک آوردیم و شمع روش گذاشتیم و تولد گرفتیم   

 

دیروز رفتیم سر زمین مامان ِ‌ باغش رو داره آباد می کنه ِ حالا راحت می تونه یه ویلای خوشگل کوچولو توش بزنه ِ اما دیگه پولش تموم شده  ِ‌ شب دیروقت بود که اومدیم ِ‌کنار رودخونه افطار کردیم  هوا خیلی سرد بود  

دیشب پر از حس عاشقی بودم دوست داشتم با یکی حرف بزنم اما ... 

 

 و اما امروز رئیس نداریم رفته سفر  

  

دوست دارم زود از در بزنم بیرون  

اگه از رانندگی نمی ترسیدم حتما تا الان یه ماشین خریده بودم  

دلم آزادی می خواد و کمی شادی  

 

دیروز توی جاده خیلی خوب بود هرچند حال و روزم زیاد خوب نیست ِ وضعیت جسمیم خیلی بهم ریخته است ِ ولی واقعا دلم برای جاده تنگ شده بود خیلی زیاد  جاده بهم انرژی می ده سفر بهم قدرت حیات تزریق می کنه